در جستجوی چیزی که نه می داند چیست نه آن را می یابد
با آرامشی که شگرف و عمیق است
شاید از خستگی ست
شاید کوله بار غمش زیادی سنگین شده !!
می دانست تنها یاور او تنهایی است
بی خود به دنبال گمشده اش می گشت
تنهایی از ذره ذره ی وجودش متولد می شد
با او عجین بود تا ابدیت
این نفرین زمانه است
-------------------------------
وجودش با او حرف می زد
زیاد حرف می زد
آنقدر که گاهی دادو فریادش را در می آورد
با احساس به همه نگاه می کرد
به ماهی ها سلام می کرد
گاهی با گل ها به خواب می رفت
به درخت نارنج تنومند احترام می گذاشت
حتی آنها را با خود به جشن خاطره ها می برد
با این همه سایه ها او را در خلوت می یافتند و شکنجه می کردند
گاهی اوقات به اسمی فکر می کرد که وجودش را به آتش می کشید
فقط ریا بود و تزویر ........
گاهی به چشم هایی می اندیشید که خنده و مهربانی در آن موج میزد
و گاهی هم در حسرت پیدا کردن گمشده اش می سوخت
---------------------------
هجوم تنهایی در میان سایه ها
با قلبی که فریادی از غم سر می داد
سایه ی کوچک من در گوشه ایی کز کرده بود و با تبسمی از جنس غرور به
خنده های خالی از احساس می اندیشید
نگاه هایی که به سراغش می آمدند ذره ایی تزلزل در وجودش ایجاد نمی کردند
سایه ی کوچک من می دانست ... در میان نگاه ها هیچ نیست
گمشده اش را شاید در جایی دیگر بیابد
+ نوشته شده توسط دختر خاکستری در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت
13:41 |